|
|||||||
|
|
|
|||||
|
|
|||||||
آجرچيني كه به خاطر آجرچيني تا دم مرگ رفت!!!؟
در اين قسمت ميخواهيم گزارش معتبر و واقعي يك حادثه را براي شما بيان كنم. اين حادثه به شرح زير است:
من يك آجرچين هستم. در روز حادثه، به تنهاي در طبقه آخر يك ساختمان شش طبقه جديد كار مي كردم. هنگامي كه كارم تمام شد متوجه شدم تعدادي آجر باقيمانده است. بعداً كه آجرها را وزن كردم معلوم شد كه وزنشان 200كيلو بوده است. به جاي اينكه آجرها را با دست پايين بياورم، تصميم گرفتم تمام آنها را در بشكهاي بگذارم و بشكه را به كمك قرقره اي كه در طبقه شم به كناره ساختمان متصل بود پايين بياورم.
طناب را در زمين به گيرهاي بستم، به طبقه آخر رفتم بشكه را به طنابي كه از روي قرقره مي گذشت بستم و آن را آزاد كردم، و آجرها را در بشكه ريخنم. بعد پايين رفتم و طناب را باز كردم طناب را محكم گرفتم تا سرعت پايين آمدن 200 كيلو آجر را كم كنم. در گزارش حادثه توجه كنيد كه وزن من 95 كيلو است.
در كمال تعجب از زمين به بالا پرتاب شدم. در اين حالت كنترلم را از دست دادم و نفهميدم كه بايد طناب را رها كنم. لزومي به تذكر نيست كه من با سرعت زيادي از كنار ساختمان به طرف بالا رفتم. در حدود طبقه سوم به بشكه برخوردم، كه آن هم با سرعت چشمگير پايين ميآمد. اين علت شكستگي جمجمه، خراشهاي جزئي و شكستن استخوان تر قوهام است.
سرعت من فقط اندكي كم ميشد، و صعود سريع من ادامه يافت، تا اينكه انگشتان دست راستم در قرقره گير كرد، كه اين امر باعث شكستن برخي انگشتها و جراحت شديد دستم شد. خوشبختانه در اين موقع حواسم سرجا آمده بود و مي توانستم طناب را محكم بگيرم، هر چند كه به تدريج احساس درد تحمل ناپذيري شروع ميشد.
اما تقريباً در همين زمان بشكه آجرها به زمين خورد و كف آن جدا شده بود، و وزن آن حدود 10 كيلو بوده است دوباره شما را به وزن خودم ارجاع مي دهم. مي توانيد تصور كنيد كه من سقوط سريعي را در كنار ساختمان آغاز كردم. در حدود طبقه سوم دوباره به بشكه برخوردم، كه داشت بالا ميآمد. اين علت شكستگي قوزكها شكستنم چند دندان و چندين جراحت در پاها و بخش زيرين بدنم است.
در اينجا اقبال تا حدي به من برگشت. به نظر ميرسد كه برخورد من با بشكه سرعتم را كم كرد، آن قدر كه وقتي روي توده آجرها افتادم صدمات شديدي بر من وارد نشود. و باعث شد كه فقط سه تا از دندههايم بشكند.
اما متاسفانه بايد بگويم هنگامي كه روي توده آجرها افتاده بودم و از شدت درد نميتوانستم حركت كنم، بشكه خالي را نگاه ميكردم كه شش طبقه بالاي من بود در اينجا دوباره كنترلم را از دست دادم و طناب را رها كردم و به بشكه خيره شدم كه سفر رو به پايينش به طرف من را آغاز كرده بود.
خوب ميتوانيد حدس بزنيد كه چندي بعد چه اتفاقي افتاد شايد حدس بزنيد كه اين حادثه زائيده تخيل يكي از نويسندگان است اما واقعاً واقعي است ما اين گزارش را براي اين چاپ كرديم اولاً براي جالب بودن اتفاق ثانياً براي اينكه يك جوري هم ميشد به فيزيك ربطش داد و مهمتر از همه اينكه مي خواهيم بگويم مسائل فيزيكي كه ظاهراً ساده و مبتديانه است ميتواند يك چنين خطري بيافريند و اينكه بگوييم ديدتان را نسبت به مسائل فيزيكي تازه و دقيقتر كنيد حتماً به مسائل جديدي ميرسيد.